یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید

که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود.

اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت:

من اومدم کمکتون کنم . زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد،

این واقعا لطف شماست.

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد،

زن پرسید: “من چقدر باید بپردازم!؟”

و اسمیت به زن چنین گفت: “شما هیچ بدهی به من ندارید !

من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد.

همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا میخواهی که بدهیت رو به من بپردازی،

باید این کار رو بکنی. “نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!”